نمیدونستم این روزا انقدر میتونن سخت بشن. فکرم هزار راه میره. هزار راهی که احتمالا تهش بمبسته. حتی حرف دلم رو اینجا هم نمیتونم بزنم. احساس مرد بودن ندارم. احساس میکنم به اسارت در اومدم. اما نه راه پیشی هست و نه راه پس. هرکاری میکنم باز کمه. هرکاری میکنم نمیتونم رضایتش رو به دست بیارم. چیکار کنم که بتونم راضیش کنم. حتی اگه شبانه روز کنارش باشم و غرق در محبتش کنم به محض اینکه دو دقیقه سرغ کارای شخصیم برم شاکی میشه. آخه حساب حسابه دو دو تا چهارتای سادست. هرطور میگم من برای اتمام این کار فقط یک سال و نیم و نهایتا دوسال فرصت دارم ولی باز فایده نداره. به نظرم یکی دوساعت اثر داره و بعدش دوباره روز از نو روزی از نو. مدتی که سرکارم ، به محض پیدا کردن یه وقت خالی میرم سراغ درس و مشق. و واقعا از فرط خستگی کار روزانه توانی برام نمیمونه که شب کاری انجام بدم ولی باز میرم سراغ لپ تاپ و مشغول کار میشم. تا اونجاکه تونستم و در توانم بوده حواسم بهش هست. میدنم کمه بخدا میدونم کمه. ولی من انتظارم اینه که منو درک کنه.
بعض وقتا به خودم میگم؛ (ای خدا منو ببخش) کاش قبل از ازدواج یه دوسدختر داشتم و نهایت مهرم رو خرج اون میکردم تا وقتی وارد زندگی مشترک شدم یهو تمام عشق احساس و مهر و عاطفه م رو یکجا به پای همسرم نریزم که الان من رو به این محکوم کنه که قبلا منو بیشتر دوسداشتی و ....
کاش یکی من رو راهنمایی می کرد. یکی از نیازهای ضروری آدم که هیچ وقت نمیتونه بدون اون زندگی کنه یکی آبه و یکی هوا. ولی یه آدم تشنه که مدت زیادی آب نخورده باشه یا یه آدمی که راه تنفسش رو بسته باشی به محض دیدن آب و رسیدن هوا شروع میکنه به سرعت ازش استفاده کردن. و بعد دوباره به صورت عادی و روزانه ازو اونا استفاده میکنه. عشق و مهر و محبت هم خب همینن.
بابا به خدا من دوسدختر نداشتم که خرجش کنم. من صبر کردم صبر کردم تا ازدواج کنم. خب معلومه چندین ماه اول سرشار از مهر باشم. ولی کاش یک من رو راهنمایی میکرد در این مورد.
با خوردم میگم خب من که شیفتهشم و دوسش دارم خب پس چرا نمیتونم راضیش کنم و انتظاراتش رو برآورده. آخه اگه بخوام این کار رو بکنم باید یا کارم رو عوض کنم که وحشتناک بار مالی داره یا روش زندگی رو ترک تحصی کنم و از پیشرفت و آینده م دل بکنم. با خودم میگم مگه من رو دوس نداره پس چرا بهام راه نمیآد. میگه من باید از احساساتم بگذرم و نمیتونم.
تصمیمای عجیب غریبی میاد تو ذهنم.... بعضیاش خیلی بد بعضیاش بد و بعضیاش هم کمی بد...
احتمالا باید از آینده ام چشم پوشی کنم احتمالا به زودی باید شغلم رو عوض کنم احتمالا به زودی باید خیلی چیزها رو عوض کنم...
فقط خدایا آیا این کار و این تصمیم درسته
خدایا اگه این پل ها رو خراب کنم همه چیز درست میشه؟؟
و باز هم این سرشک چشم من و بغضی که تو گلوم مونده و دردی که نمیدونم به کی بگم.
کاش سطح انتظارات کمتر بود. کاش یکی من رو راهنمایی می کرد.
خدایا میدونی که به غیر خودت کسی رو ندارم
اینکه گناهکارم و بنده نافرمان قبول. ولی با این همه گناه و خطام نرفتم سراغ کسی
اومدم در خونه ات.
برچسب: درد دل,درد دل با خدا,درد دل با دوست,درد دلهای عاشقانه,درد دل عاشقانه,درد دل به انگلیسی,درد دل با خدای مهربون,درد دل كردن به انگليسي,درد دل با خدا در یک جمله,درد دلهای تنهایی,
نویسنده: نگین اسدیپور